یکشنبه هجدهم بهمن 1388
فریبهای شیطان 1
وبلاگ یکم داره خاک می خوره، موافقین؟!
شما این روزها به چه چیزی فکر میکنید و تحقیق در چه موضوعی براتون جالبه؟
بیایم هر روز یه زمانی بگذاریم و با همدیگه هم درمیون بذاریم!
داشتم فکر میکردم همیشه مشکل ما فریبکاری نفسمون نیست، مثل اینکه ما رو به تنبلی و سستی و ... فرمان میده، یک مانع بزرگ سر راه ما، دشمن آشکارمون شیطانه که قرآن هم آیات زیادی برای شناساندن این دشمن، حیله هاش، مقاصدش و... داره. از سوره هایی که داستان این دشمن رو باز میکنه سوره مبارکه اعراف و سوره مبارکه حشر هست. در این سوره ها راهکار مبارزه هم آمده که با تدبر در آیات آنها میتوانیم بر این دشمن بزرگ به یاری حق پیروز بشویم.
در سوره مبارکه حشر آمده:
/*]]-->/**/داستان منافقان در فریب دادن بنینضیر همچون داستان
شیطان است که انسان را با وعدههای خود فریب میدهد...
داستان منافقان چه بود؟
ادامه مطلب
یکشنبه دوازدهم مهر 1388
چرا گاه حاضر به شنیدن نیستیم؟!!
بسم الله
دو اتفاق پشت سرهم برایم افتادند که باعث شد این مطلب به ذهنم بیاید..یکی بحث همیشگی انتخابات و سبز یا غیرسبز بودن و دیگری بحثی که در روش طراحی معماری همواره بین اساتید معماری هست...دو اتفاق را مختصرا برایتان توضیح می دهم و آخر حرفم را می گویم.
اولی این است که من به فرد a رای دادم و بعد از انتخابات همیشه مانعی بین من و کسانی که به فرد b رای دادند احساس می کردم...هیچ گاه نشد بعدا باهاشون صحبت کنم که الان پشیمانید یا نه و یا این که نظرشان را بپرسم...انگار اصلا حرف هم را نمی فهمیدیم...تا این که تصمیم گرفتم از دو تا از دوستانم که منطقی و طرف حق را می گیرند و تعصب کمتری دارند بپرسم...ازشون پرسیدم اگه انتخابات دوباره با همون کاندیداها تکرار شه...نظرتون چیه...به کی رای میدین...؟!
بحثم اینه که چرا ما گاه اصلا نمی توانیم حرف هم را بشنونیم..اینقدر سعه ی صدر نداریم که حرف هم را بشنویم و با هم حق را پیدا کنیم...گاه همیشه این قدر مطمئنیم که داریم بهترین راه را میریم که حرف دلسوزترین آدم ها را هم نسبت به خودمون نمی شنویم و خیلی ضرر می کنیم...خیلی اوقات همین در بحث انتخابات اصلا طرفدار a حاضر نیست حرف دیگری را بشنود یا برعکس...البته گاهی حرف زدن هم بیهوده است و دو طرف از قبل تصمیم خود را گرفته و فقط می خواهند یکدیگر را توجیه کنند که معمولا به نتیجه ای هم نمی رسند....منظورم بحث های سازنده است و نه لزوما در مورد سیاست!!
دومین اتفاق این بود که... البته این مورد شاید برای معماران ملموس تر باشه...در دانشگاه تا آن جا که من فهمیدم دو راه برای طراحی هست...یه راه اینکه که آدم تمام نیازهای استفاده کنندگان فضا را می شناسه و بعد فضای مطلوب را انتخاب می کنه و راه دیگه اینکه آن چه را که در ذهنش راجع به فضاست پرورش می دهد و اصطلاحا از اون اول یه کانسپت می ده!!! من از طرفداران پر و پاقرص شیوه اول بودم...می گفتم باید اول آدم دقیق بفهمه می خواد برا کی فضا بسازه بعد طراحی کنه...تا این که دفاع پایان نامه یکی از بچه ها مشاهده کردم (البته شنیدم) که دو استاد که هر دو با تجربه و با سوادند چرا دو نظر متفاوت دارند...یکی که استاد مورد علاقه من بود اعتقاد به طراحی پس از شناخت کامل دارد و دیگری به دادن طرح اولیه معتقد است...(مثلا دانشجوی استاد دوم از روی حرکات قالی وقتی تکان می خورد فضاهایش را در آورده و حجمش را سازمان داده بود)....یادمه من همیشه نسبت به این طریق طراحی سریع موضع گرفته و می گفتم چقدر این طرز طراحی اشتباه است!!! و هیچ گاه نمی پذیرفتم که حتی کمی فکر کنم و بشنوم!! تا این که بعد از دفاع این دوستم با هم کمی صحبت کردیم...و با خود فکر کردم چطور است که این دو استاد این قدر تفاوت نظر دارند...کمی روی شیوه استاد دوم فکر کردم...و به نتایجی رسیدم که انگار جواب سوالم بود و با این جواب می توانستم از دو شیوه بصورت منطقی دفاع کنم!!برای خودم خیلی جالب بود که الان هم می توانم از شیوه ای که تا چند روز قبل اصلا قبول نداشتم در شرایط خودش حتی دفاع هم بکنم...
با خود فکر کردم استفاده از خرد دیگران به ادم خیلی کمک می کند...و این طور ادم دارای خردها می شود "اولی الالبب"
ان شاالله سعه ی صدری داشته باشیم تا بتوانیم حرف ها را شنیده و بهترینشان را انتخاب کنیم... که...
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه أولئک الذین هدئهم الله و أولئک هم أولواالألبب"18 زمر
چهارشنبه هشتم مهر 1388
مهربان
آن روز مسئله ای ذهنم را مشغول کرده بود که ناگهان به خود آمدم و دیدم مسئله ای دیگر پدید آمده که باید حل کنم...با خود فکر کردم چقدر سخت است و سیل افکار ناامید کننده از حل مسائل به سراغم آمدند...
بعد از چند لحظه به یاد آوردم مهربانی همه ی این قضایا را می بیند و به آن ها علیم است ...از آن به بعد خیالم راحت شد...
جمعه سوم مهر 1388
جماعت
بسم الله الرحمن الرحیم
پیامبر خدا (ص):
"ید الله مع الجماعه"
دست خدا با جماعت است

پنجشنبه دوم مهر 1388
دیدار با تاریخ
بسم الله الرحمن الرحیم

آن روز شخص دنیا دیده ای را دیدم...پای درختی نشسته بود و به دوردست ها نگاه می کرد، نزدیکش رفتم و سلام کردم...سرش را بالا آورد. در عمق چشمانش نوری را دیدم... سلام کرد، به او گفتم کیستی و از کجا می آیی؟ به نظر می آید تجربه ها داری و سرد و گرم روزگار را چشیده ای...
لبخند زد و گفت من از سالیان قبل آمده ام، سرگذشت اقوام و ملل گذشته در دل من جای دارند، من تاریخ ام! هیچ گاه فکر نمی کردم با تاریخ ملاقات داشته باشم، تاریخ همیشه در مدرسه برایم درس سختی بود، خواستم به رویش نیاوردم که سخت است که تغییر حالتم را فهمید و گفت.. از من خوشت نمی آد؟
گفتم...درسته که سختی ولی اخیرا از وقتی مجبور نبودم حفظت کنم برام جالب تر شدی، گفت چه چیز جالبی در من یافتی؟ گفتم من همیشه یک کاروان را تصور می کنم که از اول خلقت راه افتاده و آدم ها در طول تاریخ وارد این کاروان می شوند... می آیند و می روند...و هر یک اثری از خود بر جای می گزارند...، می دونی خود این کاروان برایم خیلی جالبه، تک تک اتفاقاتی که طول تاریخ افتادن برام جالبه؛ ولی سیر تاریخ و ارتباطشون برام جالب تره!
بهش گفتم همش من گفتم...کمی هم تو بگو...
گفت آرزو داشتم، بعضی وقایع هیچ گاه اتفاق نمی افتادند، واقعه ی عاشورا همیشه درونم را می سوزاند...و هر سال محرم حالم بدتر می شود...همین طور که حرف می زد اشک از چشمانش جاری بود...برایم سوال بود که چرا از این همه وقایع که از حفظ داشت، از عاشورا گفت...
بهش گفتم، دلت از دست ادم ها خونه؟
گفت ازتان تعجب می کنم...هیچ مرا نمی خوانید و تحلیل نمی کنید و هیچ از وقایع من نمی آموزید و همین است که دائم دارید خسارت می بینید. این همه در قرآن سرگذشت اقوام آمده، قرآن که کتاب تاریخ و قصه نیست، کتاب هدایت برای تمام دوره هاست...تا به حال فکر کردی که چرا در قرآن این قدر از من سخن به میان آمده؟! من که قصه نیستم! البته قصه هم هستم ولی یه قصه ی واقعی!! من بیشتر از این ناراحت می شم که ادم ها هیچ توجهی بهم نمی کنند، در حالی که من یک گنجینه ی خیلی بزرگم، اگر می فهمیدند!!!
بنده خدا راست می گفت من خودمم هم مگه چقدر رفته بودم دنبال وقایع تاریخی تا ازشون عبرت بگیرم...
ادامه مطلب
دوشنبه سی ام شهریور 1388
"باران می بارد"
به نام رحمن

آن روز باران می بارید...قطره ای از باران بر روی دستانم نشست...کمی احساس طراوت کردم..ولی بزودی احساسم هم از یادم رفت و در ذهنم باریدن باران را فراموش کرده و به کارهایم ادامه می دادم...هر چند وقت یکبار که رعد و برقی می زد، به یاد می آوردم که خوب باران می بارد! احساس کردم چقدر از باریدن باران کم چیز می فهمم!..انگار هیچ چیزی به ذهنم نمی آید..."باران می بارد" از این جمله چه می فهمیم؟!!
آیا تا به حال فکر کرده اید این قطرات باران چه راهی را طی کرده اند؟!
منظورم قضیه بخار و میعانی که در کتابهای درسی خواندیم نیست! بیایید فراتر نگاه کنیم از باران چه می فهمیم؟ از ابر از رعد..از برق..از ....بنظرم همیشه یک جور نگاه کردن خسته کننده است...بیایید طور دیگری فکر کنیم...
گاه فکر می کنم خیلی در کلیشه ها و عادت ها اسیر شده ام، چرا نمی توانیم جور دیگری نگاه کنیم......شاید با تمرین بتوانیم جور دیگری ببینیم و از پدیده ها، مفاهیم و معانی زیبایی را بیابیم...
دوشنبه سی ام شهریور 1388
کسری وآشپز مخصوص
کسری از او دلیل کارش را پرسید
کسری گفت زیرا شما به خاطر گناهی کوچک گفتید مرا مجازات کنند وچونم من نمیخواستم لقب ظالم به شما بدهند کل سوپ راروی سر شما ریختم تا گناهم ارزش مجازات داشته باشد.
کسری از این حرف خوشش آمد و به او پاداش داد
منبع:جوامع الحکایات
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
حضرت امیرمؤمنان(ع) در روز فطر خطبهای ایراد کردند و فرمودند: ای مردم! همانا این روز، روزی است که در آن نیکوکاران پاداش مییابند و هرزهکاران زیان میبینند. این روز شباهت بسیاری به روز رستاخیز دارد؛ پس وقتی از خانههایتان به سوی مصلا میروید، روزی را یاد کنید که به سوی پروردگارتان بیرون میآیید، هنگامی که به نماز میایستید، به یاد روزی باشید که در پیشگاه پروردگارتان میایستید و وقتِ بازگشتن به خانههایتان به یاد روزی باشید که به خانههای خود در بهشت باز میگردید۰
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
دیدار با جسم
بسم الله الرحمن الرحیم
آن روز جسمی را دیدم...تعجب کردم که چنین ضعیف است انگار نای حرکت نداشت...خواستم شروع کنم باهاش حرف بزنم که دیدم خواب او را به عالمی دیگر برد...ساعتی منتظر ماندم بالاخره چشمانش را باز کرد از بس خوابیده بود چشمانش هم پف آلود بود! سلام کردم و برایش از خدا سلامتی خواستم... ازش خواستم بگوید کیست...سلام کرد و گفت من جسم تو ام، ضعف بر من غالب شده و توان کاری را ندارم...چه کردی با من؟! گفتم این چه حرفی است می زنی...مگر چه کردم! گفت انگار هیچ توجهی نداری که من چرا خلق شده ام...اصلا می دانی برای چی جسم داری؟..گفتم خوب شاید برای این که ادم با جسمش در این دنیا زنده است و البته تو دوست منی و ما داریم با هم راهی را طی می کنیم...من فکر می کنم و تو ابزارش را در اختیارم می گذاری...تو ابزار منی درست است؟! گفت تعجب می کنم که این چنین حرف می زنی ولی هیچ به فکرم نیستی اگر خودت یه ابزار باشی مثلا یه قلم باشی دوست داری چطور ازت استفاده کنن؟! دوست داری بشکوننت و یا تند تند بتراشوننت یا این که دوست داری ادما چیزای خوب باهات بنویسن و در این جهت تموم شی؟! قبول داری بالاخره هر چیزی یه کمالی داره؟!
بهش گفتم اول که دیدمت اصلا فکر نمی کردم باهام حرف بزنی دیدم اصلا نای حرکت نداری ولی الان گیجم کردی!!یه سوال ازت دارم ...
ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
فایده مگس
پادشاه خیلی عصبانی شده بود واز مردی که کنارش بود پرسید:
اگر گفتی خداوند چرا مگس را آفریده؟
مرد جواب داد:
برای اینکه زور گویان بدانند بعضی وقت ها زورشان به یک مگس هم نمی رسد!
